عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید
مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388
پادشاه / ... / رویای خیس

نشسته ای پادشاه(1)

        روی باران چشم هایم.

و سمت نگاهت

      رقاصه ی کوچک دلربایی که روی خورشید میرقصد.

نشسته ای پادشاه

زیر گام هایت

       ضربان های مهیب.

    هراست از آشوب شهردلم نیست.

نشسته ای پادشاه

می چرخد دورت مهر.

         و پری کوچکی که همزاد رقاصه است.

نشسته ای پادشاه

 

 

(1) : با این لحن بخوانید: پادشاه گونه ، همانند پادشاه نشسته ای

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عشق اگر از شانه ی مولا به دنیا داد شد

آبرویش از نجابت های زهرا(س) ساز شد

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

شب بود

گرم و آرام

ماه به جیر جیرک های خاموش چشم دوخته بود

ستاره ها آرام از پنجره به اتاق می آمدند

حس از لابلای ذرات فضا می گذشت

"هستی بر سطح می گذشت غریبانه"

جوانه ها تکان می خوردند

و خاک ، آرام ترک برمیداشت

نوایی آرام در فضا می پیچید

صدایی خیس

_ ‏"تو رو دوست دارم"

و بید با این زمزمه ، موزون میرقصید

شب سراپا گوش بود

خطوط مبهم فکر

در بستر دایره های بیقرار منحنی می شدند

دورها

 کسی اذان میگفت

مادر آبستنی فریاد کشید

عطر رازقی در فضا پخش می شد

بهارنارنج ها آرام می شکفتند

صدای خیس همچنان آرام می خواند

_"تو رو دوست دارم"

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

|| تو انتهای جاده ای . و من مسافر برهنه پایی که تمام جاده را میدود... و ازتو... تا خدای زیبایم راه زیادی نیست... به تو خواهم رسید آیا؟

|| و کامنت آشنایی که مرا به گذشته برد. اما این بار به روزهای زیبایش... مرضیه. روشنفکر و استوار. فرهیخته و ... چقدر عجیب هوای گفت،شنودهایمان را کردم... عجیب است بازی زمانه با من... هرآنکه دوستش میدارم و افکار و اندیشه اش جایی در ذهنم باز می کند ، تا جزیی از دنیای من میشود از او دور می گردم. و امروز غریبانه اذعان میکنم که اینجا در این نقطه دردخیز واقعا تنها هستم...

|| این روزها همراه با آشفتگی وطن عزیزم من نیز بسیار آشفته ام. درد نادانی طالبان قدرت ، روحم را سخت می آزارد. و در حیرتم از آنان که به هر بهایی طالب قدرتند. حتی به بهای نابودی کشورم...


دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388
۱۶ اردیبهشت 85 !

پیش می رود دستانم 

- از میان هیاکل ناموزون -

نور روی دستانم نماز می خواند 

و سر انگشتانم موزون می لرزند 

 

سمت 

تمامیت عشق 

ابتدای ادراک نیاز آلود نیلوفرها 

انفجار رکوع جوانه ها 

ابتدای عروج 

و ابتلای صبح به سجده ی باران... 

 

پیش می رود دستانم 

نور روی دستانم نماز می خواند 

زمان 

معکوس 

کودکان ثانیه ها متولد نشده می گریند! 

ابتدای محض! 

حقیقت انسان! 

 

پشت 

دیوارهای سفید شده !

آسمان ِ آبی شده ! 

آدم های پاک شده !

من ِ من شده ! 

پیش می رود دستانم 

نور روی دستانم نماز می خواند... 

 

                                                        مسافر باران 

                                                          31/1/88 

 

|| و اما ... 16 اردیبهشت و سالگرد اولین... و سفری خواهم داشت به شهر خاطره های غریبم... بیرجند... 

|| چند روزیست به مرور وبلاگ های سال های تنهاییم مشغولم. به وبلاگ دوستان آن روزهایم سر زدم. بسیاری از وبلاگ ها غیر فعال بودند و حتی حذف شده بودند. در خیلی از وب نوشته ها غم را با همه ی وجود حس کردم. برای دوباره نوشتن خیلی از آن ها دلم تنگ شد. بخصوص دوستان دوران دانشجویی در بیرجند (بد نیست اینجا بگویم که هیچ وقت به روزهای دو سال تحصیلم در"..." فکر هم نمی کنم! و با وجود اینکه همین سال گذشته بود، در خاطراتم خیلی کم رنگ است. گرچه آنجا در بیرجند از دانشجویان متوسط بودم اما اینجا در"..." جز معدل های اول دانشگاه. البته این معدل بالا هم بخاطر مشوق همسفر مهربانم بود!! برای من آسمان همه جا یک رنگ نیست. آسمان بعضی جاها را دوست ندارم! اصفهان را دوست دارم!  "..." را دوست ندارم! یزد را دوست دارم! "..." را دوست ندارم! بیرجند را دوست دارم! "..." را اصلا دوست ندارم!!) خلاصه اینکه مرور وب نوشته هایم در سال های بین 82 تا 86 برایم حس تازه ای داشت. فهمیدم چقدر بزرگ شده ام!!... گرچه دنیایم همیشه به همان کوچکی باقی می ماند... گرچه ضمیرم همیشه کودک است...


دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388
پدرم...

در پی دعوت همسرم از پدر نازنینم برای دیدن وبلاگش و احتمال بازدیدشان از وبلاگ من تصمیم گرفتم چند سطری از دل نوشته هایی که شاید شرم هرگز اجازه نداد رو در رو برایشان بگویم را اینجا سطر نویس کنم...

همیشه گفته ام... پدرم دریا دل صبوریست که راز محبت ها و فداکاری هایش را باید از پرتوهای آفتابی بپرسید که بر قله ها می تابند. او هماره الگوی زنده ی زندگیم بود و هست. مایه ی غرور و افتخار من است. سربلندی این روزهای من مدیون درس های گذشته ی او برای من است و آرامش امروزم را وام دار تلاش ، توجه و فداکاری اویم. حتی این عشق و ازدواج موفق را نیز در سایه ی او بدست آوردم که اگر دختر آن پدر نبودم این روزهای زیبا را نداشتم...

و من امروز افتخار می کنم وقتی همه می گویند: "تو به بابات رفتی"... 

 

|| و امروز اولین ماهگرد بزرگترین حادثه ی زندگی من است...


شنبه 29 فروردین ماه سال 1388
" بسم الله العشق "...

 

عشق در فلسفه ی قصه ی ما

حرکت تازه ی نیلوفرهاست،

سوی آن منحنی آبی دهر.   

 

+ شعر بالا از شعرهای خودم بود که بر روی کارت پیوندمان چاپ شد.

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

یادم نخواهد رفت

پیش از آنکه عاشق شوم

کودک دقایق مشق باران می کرد

نسیم از هم قدمی پرده ها می ترسید

قدم هایم از پیچ آن کوچه تنفر داشت

بال هایم همیشه آویخته بر دیوار بود

و رشد زمان توانایی افکارم شده بود!

...

وقتی عاشق شدم

بال هایم را برداشتم

فردایش روی بخار شیشه ها نوشتم:

خدا

و روز بعد نوشتم:

رامین 

                                               "مسافر باران"

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  

 

به حدغایت هستی دلتنگم!... آنقدرکه یعقوب درک نکرد و زلیخا نفهمید!... آنگونه که حس می کنم وقتی در اتاق هستم دیوارها معذبند!!! چرا که گاهی مجنون وار مدت ها به دیوارها خیره می شوم و در اندیشه های پریشانم در جستجوی شمعی در تاریکی اجباریمان هستم. این نهایت ظلم زمان در حق ماست... رسمیت یافتن عشقی دیرینه و آغاز دوباره ی فاصله ها... 

 

|| من خود هیچ نیستم. فقط خدا بیشتر از آنچه لایقم ، هوایم را دارد!  

 

|| این هم وبلاگ همسرم... بهانه ی شعرهایم... 

 

|| دو روز بعد از پیوندمان سفری چند روزه به شهر دلدارم داشتم. جالب است اگر بگویم تمام طول جاده باران بارید... (ماه ها بود باران نیامده بود)


چهارشنبه 7 اسفند ماه سال 1387
قسمت اگر کند خدا...

کم کم بهار می آید

خاطر ثانیه هایم شاد است

نسیم از باغ ذهنم اقاقی میچیند

ذرات اتاق آبیم عشق را آبستنند

مادران فردای دیروز غمگینم

برای کودکانشان از انتظاری زیباسخن می گویند

معلم پنجره به دیوارها درس سازه های نوین میدهد!

نور بر تخته سیاه قلبم می تابد

و فردا انگیزش خورشید است... 

                                              "مسافر باران" 

                        - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

قسمت اگرکند خدا..این آخرین وب نوشته ی من در دوران تنهاییم است. و اگرخدا بخواهد دقیقا یک ماه دیگر عشقی دیرینه به ثمر خواهد نشست. و در غروب بی شک دل انگیز 7 فروردین 8۸ برای اولین بار دست در دستان محبوبی آسمانی خواهم نهاد که راز خوب بودن هایش در قطرات بارانی نهفته است که بر گلبرگ های رازقی می نشیند...

(برای آن ها که احتمالا دچار ابهام شده اند عرض میکنم که تاکنون بین ما یک نامزدی ساده ، بوده است)

آنچه مهم است این است که این برای من صرفا یک پیوند نیست. بلکه آغاز دگرگونه زیستنیست زیبا. آغاز تحولاتی در انسان بودن من...

براین باورم که اگر ازدواج به شیوه ای سنتی و به صرف اجرای یک سنت اجتماعی اتفاق افتد(یعنی بخواهد صرفا ازدواج کرده باشد!) ، فرد بزرگترین اوج زندگیش را از دست می دهد... "همسر کسی بودن" در معنای اصلاح مساله ی مهمی نیست. بلکه نحوه ی نگرش به این مساله مهم است.  یک پیوند اگر نتواند حس تعالی را در انسان ایجاد کند بدترین حادثه زندگی وی خواهد بود! چرا که معتقدم ازدواج یک نیاز نیست...

پرواز پرندگان عشق را

در آسمان زندگیم

به نظاره مینشینم

افق های دور را به کور سوهای دیروز پیوند میزنم

ساعت زندگی من نیز هفت بار نواخت

اما نجات دهنده ام در گور نخفته است!

         که در احیای رویاهایم

                      تصویر لبخندم را نقش میزند...

بر امتداد گام هایم باران می بارد

و من اطمینان دارم

                 از جای پایم رازقی خواهد رویید

هیس!  

برخیزید کودکان انزوای افکارم

قیام کنید همه ی ذرات دنیای من

_ چرا که_

     خدایم به من مینگرد...

 

                                              "مسافر باران"

                         - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پنجشنبه 5 دی ماه سال 1387
تنفر / تشنج درد / تحول

کاش بدانی

اینجا

در هجوم اصوات شبانه ی رشته کوهای دور

چگونه همپای باد ناله می کنم...

کاش بدانی

دور از تو

با چه قضاوت های ناعادلانه ای لیلی قلبم را دار می زنند

                    و مجنون چشم هایم چه غریبانه می بارد

و من از اینجا متنفرم!

اینجا سایه ها خطوط درهمی از تهی افکارند.

                       اندیشه های نابالغ سپیده دمان خاموش.

                       تهیج آلوده ی تاریک ترین روزن ها.

بی اصالت ترین جوانه ها متولد اینجایند!

و سرشارترین تهی پرورش یافته ی اینجاست...

من از اینجا متنفرم!

                                                              "مسافر باران"

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

|| تو اشتباه خدایی! یادم هست وقتی حوا را وسوسه میکردم خدا حواسش به من بود و بجای دمیدن روح فرشته ، درتو روح آدم دمید! (لحظاتت سبز استاد"..."..اگر اینجا بودی با انگشت ملامت مرا شاعرک کافر خطاب میکردی. آه.. اگراین نقطه ی درد خیز رهایم کند دلم هوای شب شعرهایتان کرده است...)

|| کاش در این نقطه ی زمین متولد نشده بودم! خسته ام از اینهمه قانون!... الهی مقرب ترم کن..

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

تشنج درد گرفته ام!

میان جنون ثانیه هایم

میان سرد و گرم روزگار غریبی که

دم به دم آمار تنهایانش را برای روزنامه ها می فرستد

و آدم هایش روزنامه ها را می خوانند و می خندند!

                                                                        "مسافر باران"

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

|| گوش دادن آلبوم بی کلام Zenith ازفرهاد بشارتی را بخاطر حس تازه اش توصیه می کنم.

|| این روزها اشتغال جدیدم و آدم های اطرافم هر لحظه مرا به خاطرات چهار سال پیش و روزهای تنهاییم می برد. یادم باشد نگذارم حتی ناخواسته کسی آن روزهای مرا تجربه کند... و یادم باشد تا وقتی دنیایی هستم ، قدرت، پست ترین امکان است!

|| گذشته ی من تندیس ایمان من است! همین. پس خدای من با تمام وجود دوستت دارم..

|| مجتبی جان... عموی خوبم. ازدواجت را صمیمانه تبریک می گویم.  نمی دانم چرا از همان کودکی با وجود تفاوت سنی کم و علی رغم شرم و رودربایستی خاصی که با هم داشتیم همیشه دوستت داشتم. شاید هم به خاطر حس دردآشنایی غریبیست که با تو داشتم... این تبریک را از این جهت اینجا گفتم که در آستانه ی ازدواجت جای پدربزرگ را خالی کنم. یاد مهربانی هایش بخیر. یاد روزهای کودکی ام که نوه ی سوگلی اش بودم و شب و روز سر از خانه ی شما در می آوردم!... اصالت من از غرورآفرینی او آغاز شد... چقدر امشب دلم هوایش را کرد... چه روزگار غریبیست...

|| می بخشید که مدتیست ننوشته ام. "ندانسته" دنیا زده شده بودم! دردی که بیش از هر چیز و هر کس خودم را شکست... حتی شعرهایم نیز با نیمه شب هایم قهر کردند... اما یکی بود و هست که انگار همیشه آینه ایست با تصویری ثابت از خوبی ها! خود را که در او و نگاه پاکش می بینم تازه می فهمم چقدر با آن تصویر تفاوت دارم. حرکتی تازه باید...

چه کسی میتواند سنسوری طراحی کند که به محضی که این ذهن سرکشم سمت دنیا می رود بر سرم فریاد کشد!!!؟

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دیروز

سیب های شیطانی را دور انداختم

لب چشمه ی سادگی چشم هایم را شستم

برای قاصدک ها نامه فرستادم

به عناصر تنهاییم گفتم:

         دگر ارزشمندیشان را فراموش نخواهم کرد

مقابل آینه ایستادم

به گیسوانم شانه زدم

دوباره دلم را هوای دلبریست...

باید کبودی ثانیه هایم را

         میان تحیر ذرات جوانیم پنهان کنم

باید به آسمان ثابت کنم

         هنوز همان دخترک دیروزم...

                                                "مسافر باران"


یا انیس من لا انیس له....
----------------------
من دختر مشرق اسطوره ها هستم
از سرزمین انار و آفتاب...
و...
----------------------
"من شاعر نیستم..." فقط قلم به دست می گیرم تا...
----------------------
برای او که باران ، رخصت باریدنش چشمان اوست... بهانه ی شعرهایم... و تعالی لحظه هایم... رامین.
شناسنامه کامل من...



18160


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقی (مسافر باران)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد